زمانی كه يك خاطره غمناك برمی گردد
با آن مقابله نكنيد
بدون تاسف اجازه دهيد بر شما وارد شود
اجازه دهيد آن خاطره يا احساس قديمی سراغ شما را بگيرد
اگر در مقابل آن مقاومت نكنيد خود خواهد گذشت
اگر آنررا پس بزنيد ، رشد خواهد كرد ، بزرگ خواهد شد
خاطرات خود را در درون خود رها كنيد تا امواج آن يك سو و يكجا به شما ضربه نزند.
من از خاطراتم استقبال می كنم و جلو آنها را نمی گيرم
می گذرام در مسير های خود جاری شوند
من به گذشته اجازه ميدهم باز نقش خود را ايفا كند ، اما در آن زندگی نمی كنم
من احساسات گذشته خود را نمی گذارم راكد بماند ؛ بلكه معتقدم كه بايد به جريان بيفتد،
تمام وجودم را فرا گيرند ، از آن بگذرند و به آرامش برسند.
من تمام آنچه را كه بوده ام و آنچه را كه بوده است می پذيرم.
سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود!اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند،حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگ اصحاب کهف،زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید،سنگش زدند و چوبش زدند،رنجور و زخمی اش کردند.
سگ اصحاب کهف گریست وگفت:من هشتمین آن هفت نفرم.با من این گونه نکنید...آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟....آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم،امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود،اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام ودد شده است.دست هایی از خشم و خشونت دارید،می درید و می کشید.دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید.این سگ که آن همه از او نفرت دارید،نام من است اما خوی شماست،
سگ اصحاب کهف گفت:آمده بودم از تغییر برایتان بگویم.از تبدیل،از ماجرای رشد و از فراتر رفتن.اما می بینم که شما از تبدیل،تنها فرو تر رفتن را بلدید،سقوط ومسخ را.با جشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی.چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدیش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.چرا نیاموخته اید،نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید.شاید دیگری سگی باشد،اما حقیقت را از زبان سگی نیز می توان شنید!
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا را دوباره به خواب ببرد.خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت................
گفتي:چشمها را بايد شست......شستم .
گفتی جور دیگر باید دید....دیدم.
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم.
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه خیره ام را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "
پ ن : شاید دیوانه باشم ولی تویه سال ۸۹ فقط تو رشت بارون دیدیم و . . .
خنده ی راه
راه را دیدم که می خندید و می رفت !!
پرسیدمش :
بالاخره چه باید کرد ؟!
خندید و براهش ادامه داد !
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک![]()
بعد از مدتی ديگر صدای دريا و موج های آن را نمی شنوند
و چه تلخ است
قصه عادت
پرطرفدارترین وب مال کی میشه یاسی جون
میدونی که ام پی ای یه دونست هیچ کجا شعبه نداره
هیچ جای دنیا شبیه ای اچ و نغمه نداره
وب های خارجی رو دوست نداره با ایرانی ها می لاسه
۴/۵ تا وب داره تو پرشین و بلاگفا و تک سایت سی آنسه
صبح تا شبم تو خیابوونای رشت پلاسه
بخدا خوشگل تره از وب نویسای سوئد و سوئیس و فرانسه
فوق دیپلمش رو گرفته تو کار لیسانسه
متولد ای اچ و خوشگل و خوش لباسه
وای چه های کلاسه آی چی به من می ماسه
ام پی ای شیک پوشه و آروم تر از پسرای وب مستره
آرم وبلاگشم کمپانی آنتی گرل سنتره
همه بدونین نگاه به وب اون قراره مثل بنزین کارتی شه
سیزدهم اسفند هم تولده و پارتی شه
ام پی ای ۴ ساله شد ![]()
![]()
برای فروش : کفش بچه ، هرگز پوشیده نشده.
گفته میشود ارنست این داستان کوتاه ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته و برنده مسابقه نیز شده است.
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا رو براتون در پایین می نویسم البته نویسنده اش مشخص نیست:
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!