تبليغاتX
ام پی ای

ام پی ای

افسونگر آرزوها!

باچلچراغ يادتونورانى ام هنوز        پنداشتي كه نورتوخاموش ميشود؟           پنداشتى كه رفتى ويادگذشته مرد؟        وآن عشق پايدار،فراموش ميشود؟          نه،اى اميد من!  ديوانه ي توام  افسونگرمنى هرجا،به هرزمان   درخاطرمني... 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت   توسط Mpe  | 

چگونگی ياد خاطرات

زمانی كه يك خاطره غمناك برمی گردد

با آن مقابله نكنيد

بدون تاسف اجازه دهيد بر شما وارد شود

اجازه دهيد آن خاطره يا احساس قديمی سراغ شما را بگيرد

اگر در مقابل آن مقاومت نكنيد خود خواهد گذشت

اگر آنررا پس بزنيد ، رشد خواهد كرد ، بزرگ خواهد شد

خاطرات خود را در درون خود رها كنيد تا امواج آن يك سو و يكجا به شما ضربه نزند.

 

من از خاطراتم استقبال می كنم و جلو آنها را نمی گيرم

می گذرام در مسير های خود جاری شوند

من به گذشته اجازه ميدهم باز نقش خود را ايفا كند ، اما در آن زندگی نمی كنم

من احساسات گذشته خود را نمی گذارم راكد بماند ؛ بلكه معتقدم كه بايد به جريان بيفتد،

تمام وجودم را فرا گيرند ، از آن بگذرند و به آرامش برسند.

من تمام آنچه را كه بوده ام و آنچه را كه بوده است می پذيرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت   توسط Mpe  | 

من هشتمین آن هفت نفرم !!

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود!اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند،حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگ اصحاب کهف،زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید،سنگش زدند و چوبش زدند،رنجور و زخمی اش کردند.

سگ اصحاب کهف گریست وگفت:من هشتمین آن هفت نفرم.با من این گونه نکنید...آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟....آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم،امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود،اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام ودد شده است.دست هایی از خشم و خشونت دارید،می درید و می کشید.دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید.این سگ که آن همه از او نفرت دارید،نام من است اما خوی شماست،

سگ اصحاب کهف گفت:آمده بودم از تغییر برایتان بگویم.از تبدیل،از ماجرای رشد و از فراتر رفتن.اما می بینم که شما از تبدیل،تنها فرو تر رفتن را بلدید،سقوط ومسخ را.با جشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی.چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدیش را پاک  کند و نجاستش را تطهیر.چرا نیاموخته اید،نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید.شاید دیگری سگی باشد،اما حقیقت را از زبان سگی نیز می توان شنید!

سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا را دوباره به خواب ببرد.خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت   توسط Mpe  | 

سهراب و خنده ی راه !!

سهراب

                    گفتي:چشمها را بايد شست......شستم .

                    گفتی جور دیگر باید دید....دیدم.

                    گفتي زير باران بايد رفت........رفتم.
         او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه خیره ام را...هيچ کدام را نديد !!!!
                       فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
                                                                   " ديوانه باران نديده !! "

پ ن : شاید دیوانه باشم ولی تویه سال ۸۹ فقط تو رشت بارون دیدیم و . . .

 

خنده ی راه

                  راه را دیدم که می خندید و می رفت !!

                  پرسیدمش :

                  بالاخره چه باید کرد ؟!

                خندید و براهش ادامه داد !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط Mpe  | 

زود قضاوت نکنید!

این داستانه خیلی قشنگیه من خوندم دلم خیلی گرفت و ناراحت شدم.شما هم بخونین ببینین همین حسو دارین؟


مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.


به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره شسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن! درختها حرکت می کنند"
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند!"

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.

باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! باران می بارد،‌ آب روی من چکید."

زوج جوان دیگر طاق نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟"
مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند."
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت   توسط Mpe  | 

نامه اسرار آمیز

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

اگه میخوای بدونی راز این نامه چیه نامه رو از اول اما یه خط در میون بخون...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت   توسط Mpe  | 

سال 9 مبارک

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال ۹

                                                      مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت   توسط Mpe  | 

عادت

ساکنين کنار دريا

بعد از مدتی ديگر صدای دريا و موج های آن را نمی شنوند

 و چه تلخ است

 قصه  عادت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت   توسط Mpe  | 

ام پی ای ۴ ساله شد

اگه وب جدیدم بیاد بیرون چی میشه یاسی جون

پرطرفدارترین وب مال کی میشه یاسی جون

میدونی که ام پی ای یه دونست ‌هیچ کجا شعبه نداره

هیچ جای دنیا شبیه ای اچ و نغمه نداره

وب های خارجی رو دوست نداره با ایرانی ها می لاسه

۴/۵ تا وب داره تو پرشین و بلاگفا و تک سایت سی آنسه

صبح تا شبم تو خیابوونای رشت پلاسه

بخدا خوشگل تره از وب نویسای سوئد و سوئیس و فرانسه

فوق دیپلمش رو گرفته تو کار لیسانسه

متولد ای اچ و خوشگل و خوش لباسه

وای چه های کلاسه آی چی به من می ماسه

ام پی ای شیک پوشه و آروم تر از پسرای وب مستره

آرم وبلاگشم کمپانی آنتی گرل سنتره

همه بدونین نگاه به وب اون قراره مثل بنزین کارتی شه

سیزدهم اسفند هم تولده و پارتی شه

ام پی ای ۴ ساله شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت   توسط Mpe  | 

این روزها که میگذرد

می دونی دوست من! زندگی می گذره؛ بدون هیچ حس ناخوشایندی، آنقدر آرام،آنقدر بی دغدغه که یکروز همانطور که آسوده وبی خیال نشسته ای یکهو یادت می افتد که از یاد برده ای، که تمام شد آن روزهای سیاه که پراز تردید بودی، که نه شوری به وجدت می آورد ونه ذوقی، که زخمها هم البته همه خوب شدند ، همه آن زخمی که از شنیدن بعضی حرفهای درشت بر جانمان نشست...

 

- :بدانید و آگاه باشید که " فراموشی" از لذت بخش ترین نعمت های خداست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت   توسط Mpe  | 

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان


کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط  (ارنست همینگوی ) نوشته شده است :

برای فروش : کفش بچه ، هرگز پوشیده نشده.

گفته میشود ارنست این داستان کوتاه ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته و برنده مسابقه نیز شده است.

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا رو براتون در پایین می نویسم  البته نویسنده اش مشخص نیست:

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت   توسط Mpe  |